دیدار عاشقانه - 3
جمعه 20/05/1396
صبح برای نماز به حرم آمدیم. برای بار آخر. به رکعت دوم نماز جماعت رسیدیم شکر خدا. بعد از نماز کمی قرآن و نماز زیارت خواندم و بعد وارد حرم شدم. اول خودمو به ضریح چسبوندم و نجوا کردم. بعد هم کنار در مشغول درد دل با مولا شدم. سعی کردم در ذهنم هرکسی که این روزها و روزهای قبل التماس دعا گفته بود رو باز یاد کنم. بعد هم در مورد خودم از آقا خواستم. اصل که "دربان" حضرت و کلا اهل بیت باشم. سه سال پیش از مولا علی خواستم ظرف وجودم را بزرگ و از معارف و معرفت نسبت به خودشان پر کنند. در بخشهای شکر خدا این اتفاق افتاد اما کامل نه که اگه بود دیگه گناهی نبود!
دوباره این رو خواستم و اینکه درب معارف و علم و شناخت اهل بیت رو بتونم به روی بقیه هم باز کنم و پاسدارش باشم. علی باب علم پیامبر است. ان شاءالله که منم بتونم یکی از میلیون ها باب شناخت اهل بیت باشم.
صبح جمعه است. مهمترین دعا: اللهم عجل لولیک الفرج. خدایا واقعا و حقیقتا خسته شدیم... دیروز خبر شهادت شهید حججی که اسیر داعش شده بود و بعد داعش ازش عکسی منتشر کرد و به شهادت رساندن قلب همه را به درد آورد. خدایا کمکمان کن...
موقع وداع آخر است. شکر خدا از این سفر نجف آرامش دارم. ان شاءالله که بتوانم به عهدهایم با مولا عمل کنم. وداع سخته... خیلی سخت
یا علی؛ به حق وداعت با فاطمه زهرا دلمان را آرام کن و ادامه سفرمان را پر برکت.
با مولا عهد حفظ نماز رو بستم.
نجف تکه ای از دلم را نزدت جا گذاشتم...
کنار تکه قبلی بگار تا باز بیایم و تکه ای دیگر برایت بیاورم.
علی جان خدا نگهدار...
پس از جمع کردن و صبحانه راهی مسجد سهله شدیم. این هم توفیقی دیگر در برابر نبودن شب جمعه در کربلا. که صبح جمعه در مسجد سهله و خانه امام زمان باشیم... یا مهدی...
دعای ورود به مسجد را خواندیم. اذن دخول خانه امام زمان...
گفتن این جمله چه حس عجیبی دارد. یا مهدی...
سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر...
سلام آقا جان؛ آمدیم. مهمان را صاحب خانه پذیرایی میکند. منتظریما! (چقدر پر روام!)
پدر جان، امام زمان، پیدایمان کن که گمشده ایم و سرگردانیم...
مهدی جان، من مهمان پرروایم. میخواهم بخشی از پذیراییم را خودم مشخص کنم. ببخشید ولی برکت در کربلا و کاظمین و سامرا را به من بده. تا معرفتم کامل شود ان شاءالله...
ابتدا مقام امام صادق. محلی که حضرت برای نجات پیرزنی از محبین و شیعیان دعا کرده بودند و دعا مستجاب شد. پیرزن اسیر حکومت جور شده بود. مولانا یا امام صادق ما اسیر نفسیم. برای ما نیز دعا کن تا مستجاب شود...
بعد مقام ابراهیم خلیل و سپس ادریس نبی و در ادامه خضر پیامبر. یا خضر تو سرباز امام زمانی، ما را هم تربیت کن برای سربازی آقا...
سپس مقام انبیا و صالحین و بعد هم مقام سید الساجدین، امام زین العابدین. در راه کربلا باشی و در مقام امام سجاد... یعنی در راه کوفه که با غل و زنجیر از اینجا گذشته اند چه حالی داشتند؟ یا سجاد...
و آخر مقام صاحب الزمان، صاحب خانه و صاحب دنیا و صاحب همه ما...
انصافا که پذیرایی عالی بود...
و بعد راهی شدیم، راهی شهر عشق، راهی اصل جنس، راهی مامن همه، راهی شهر حسین، راهی کربلا...
شاه گفتا کربلا امروز میدان من است؛ عید قربان من است
در راه موکب ها را می دیدم. یاد سفر قبل بخیر. پیاده روی... یاد دختری افتادم که بهم بطری آب یخ داد. از آوارگان موصل بود. الآن کجاست؟
شماره تیر ها را میبینم. 500، 600، 700 ...
چه زود می گذرند! دفعه قبل چقدر فرصت آماده شدن دل در راه داشتیم. حسین جان خودت آماده یمان کن.
عباس جان داریم می آییم...
این سفر برای من به دلیل کار "مسافران کشتی نجات" رنگ و بوی عجیب تری دارد. منم مانند جوُن. غلامتم ارباب...
الآن تیر 962 برای سیطره ایستاده ایم. چقدر نزدیک. باورم نمی شود!
تیر 1100، 1200...
وارد حومه شهر شدیم.
همچو حر چکمه سر شانه ام انداخته ام
مادرم را به عزایم بنشانید فقط
سینه ام تحمل قلبم را ندارد. پاهایم رفتن می خواهند. چشمانم دیدن حرم را و دستانم لمس مزار و لبانم بوسه بر ضریح...
عباس را دیدم؛ عباس را دیدم...
خدایا شکرت زنده ام و باز این صحنه دلربا را دیدم. دلربا ترین صحنه...
یا عباس جیبل ماء لسکینه...
یا عباس شوفل حرم حرقوه...
بالاخره رسیدیم. هزاران بار شکر
ابتدا رفتیم هتل. هتل جواهر پشت خیمه گاه. پشت خیمه گاه... چه جایی. یعنی واقعا می شود در خیمه گاه حسینی باشیم؟!
سریع حاضر شدیم و رفتیم حرم سقا... در حرم امام نماز جمعه برپابود و نشد اول اونجا بریم. اما راه حرم سقا... کمی که رفتیم دو حرم نمایان شدند. از این بالاتر چشم چه میخواهد دیگر؟ اگر قرار است چشمم در قیامت گناهانم را بگوید، نامرد است که این فیضی که برده یعنی دیدن حرم حسین و عباس را نگوید و بخاطر آن از من تشکر نکند.
خیابان بهشتی پیش رویمان بود. خدایا شکرت...
رفتیم و رفتیم تا به حرم سقا رسیدیم. روی پاهایم بند نبودم دیگر!
السلام علیک ایها العبد الصالح، المطیع لامر الله و لرسوله...
سلام عباس جان، سلام دلاور، سلام ادب، سلام آقا، سلام جان حسین، سلام عزیز دل زینب، سلام دلربا، سلام دلبر، سلام سقا، سلام...
جان و دلم تازه شد. نماز ظهر و عصر را در سرداب امام مجتبی خواندیم. قربان غریبی ائمه بقیع...
ان شاءالله سریع تر آل سعود از بین رفته را می بینیم...
بعد از زیارت به هتل برگشتیم. ویوی رستوران هتل تل و هر دو حرم بود. عالی...
تا ساعت 17 استراحت کردم و بعد راهی حرم شد. در سیطره دم خیمه گاه مامور ازم پرسید کجایی هستم گفتم تهران. بعد پرسید قرمز یا آبی؟ گفتم قرمز! خوشحال شد و دست داد و 6 نشون داد:)))
به حرم مولا حسین رسیدم. اول رفتم بین الحرمین. مجنون بودم. میرفتم و میومدم. به چند نفر زنگ زدم و هواییشون کردم. سعی میکنم با پست و زنگ و پیام و ... بقیه رو هم شریک کنم. چندین بار رفتم و اومدم و لذت بردم...
بالاخره وارد حرم مولا شدم. مثل دیوانه ها بودم و بهت زده. اول به مزار مولا خودم را متبرک کردم. بعد هم حبیب را زیارت کردم. بعدتر نوبت اصحاب بود. با جوُن عزیزم نجوا می کردم. روی سنگ مزار داخل ضریح اصحاب پارچه ای بود که نام همه را روی آن دوخته بودند. بلافاصله چشمم به نام زیبای جوُن خورد. وای ممنونم...
جوُن عزیزم خیلی خیلی ازت کمک می خوام. تو الگوی منی. چه جمله ای به امام گفتی! به به! درسته که من خونم کثیف و بدبو و سیاهه اما بگذارید با خون پاک شما مخلوط شود...
به به! خون سیاه من را هم بپذیر ارباب...
در ادامه علی اکبر را هم زیارت کردم. به صحن آمدم و چشمم به قتلگاه افتاد. دیگر حالم دست خودم نبود. نزدیک که شدم، ماجرای سنگ به پیشانی و تیر به سینه امام به ذهنم آمد! آن هم کنار گودی قتلگاه!!! وای خدای من! دیوانه شدم.
زیر لب ماجرا را می گفتم و گریه می کردم. به سر امام سنگی زدند. لحظه ای ایستاد و پیراهن عربی را بالا برد تا خون پیشانی را پاک کند که حرمله به زانو نشست. سینه مبارک امام شیدا مجروح شد. تیر را از پشت درآورد و از است افتاد...
بسم الله و بالله و علی مله رسول الله...
دیگر نمیتوانستم بایستم. همانجا نشستم. قلبم درد گرفت...
یا حسین...
از آنجا رفتم. وگرنه اتفاقی و بلایی سر خودم می آوردم. جایی برای نماز نشستم. دو رکعت نماز زیارتم همش گریه بود.
یا حسین...